تبلیغات
ss501puzzlegame - I love you brothers EP1

I love you brothers EP1

دوشنبه 24 تیر 1392 06:24 ب.ظ

نویسنده : Mobina Manager
ارسال شده در: Long Story ،
سلام به دوستای گلم 

رسیدیم به دوشنبه و بله نوبت این داستان

امیدوارم لذت ببرید 

نماز روزه هاتون قبول حق. سر سفره های افطارتون منو فراموش نکنید.

بفرمایید داستان 




Distant future:

بر روی تخت دراز کشید... از پشت بغلش کرد ... سرش را بر روی سر او گذاشت ...

 دستانش را لمس کرد:هی برادر چیکار می کنی؟...آرام گردنش را بو.سید: دوستت 

دارم برادر...یک دستش را بالا کشید و دهانش را گرفت... دست دیگرش را بالا برد و

 چاقو را محکم در شکمش فرو کرد...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - --  - - - - -

  Season1 -EP1 :

یونگ سنگ بیست و پنج سال داشت و عمه اش یانگ مین بیش از پنجاه سال از 

عمرش می گذشت.پدر یونگ سنگ، چند سال پیش از مرگش، شهر خود، گوچانگ 

را ترک کرد و همراه همسرش به سئولآمد تا یونگ سنگ بتواند به تحصیلات خود

 ادامه دهد. پدر یونگ سنگ خانه ی کوچکی را که یونگ سنگ با عمه اش در آن

 زندگی می کردند،به قیمت ارزانی خرید و کتاب های زیادی را در آن جمع کرد،او 

علاقه ی زیادی به مطالعه ی کتاب های فلسفی و علمی داشت ، به طوری که

 همسایگانش او را به علت این اخلاق عجیبش معلم حیات می نامیدند!همسرش

 در اوایل جوانی و خودش در چهل و پنج سالگی دنیا را ترک کرد و تنها فرزندش

 یونگ سنگ را به عمه یانگ سپرد...

یونگ سنگ مانند پدرش گوشه گیر بود و دوست نداشت با مردم رفت و آمد کند... 

مدتی تحصیلات خود را در رشته ی موسیقی  دنبال کرد ، ولی بعدا بدون اینکه 

 آن را به پایان برساند دانشگاه را ترک کرد و در آن خانه ی کوچک ، پیش خود ، 

مشغول مطالعه شد...

یونگ سنگ زیبایی را دوست داشت و حس میکرد که قلب حساس و مهربان و 

نرمی در سینه دارد،ولی از زنان دوری میکرد و از دوستی با آنان بیش از اندازه

می ترسید.

یونگ سنگ در همان اتاقی که پدرش کار میکرد ، مطالعه می کرد و در همان 

تختی که پدرش می خوابید، او هم می خوابید . عمه اش از هیچ گونه مهربانی 

و مواظبت در حقش دریغ نمی کرد و یونگسنگ را همیشه این گونه دعا می کرد:

خدایا...خودت رحم کن...یونگ سنگ مثل هم سنوسالای خودش نیست... زیاد 

غمگین میشه... اخلاق عصبی داره... خیلی خیالاتیه... مثل پدرش معتقده که

 یک نیروی پنهانی بر انسان تسلط داره و گاهی اونو به مصلحت انسان و اغلب

 به زیانش به کار می بره!

یونگ سنگ تنها یک دوست داشت و آن هم جونگ مین بود ، تحصیلاتش را در 

موسیقی تمام کرده بود و به دنبال آن بود که خواننده شود. و اتفاقا جونگ مین 

در همه چیز با یونگ سنگ فرق داشت.جونگ مین بر خلاف یونگ سنگ خیلی

 حرف می زد ، بودن با مردم را دوست داشت و از زنان خوشش می آمد ... 

جونگ مین هفته ای دو سه بار به دیدن این یار گوشه گیر خود می رفت.

* * * * *

هاجین با این که بیشتر از چهل سال نداشت ، ولی جوانی و زیبایی اش را از 

دست داده بود ، موهای سرش را رنگ می کرد تا سفیدی آن معلوم نشود و 

همچنین پودر و ماتیک هم زیاد می مالید...ثروت زیادی داشت ولی فرزندی از

خود نداشت...در خانه اش برای همه کس باز بود.در سالن وسیع و شیک قصر

خود،اشخاص را از طبقات مختلف می پذیرفت ... در بین این اشخاص ، جوانان 

زیادی دیده می شدند!

 هاجین به موسیقی و ادبیات علاقه ی زیادی داشت، او توانسته بود به هر 

نیرنگ و حیله ای که هست، جونگ مین را شیفته ی خود سازد ، از این رو 

جونگ مین زیاد به خانه ی هاجین می رفت و آن دو با هم دوست و صمیمی

 بودند طوری که جونگ مین او را می ستایید و می گفت: قلبش از طلاست!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


 بفرمایید اندر بخش نظرات 

راستی این شعار منه

هیچ وقت تهدید به رمز دار کردن نمی کنم 

خییییییییییلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنید براتون ارزش قائلم 

و می دونم خواننده های داستانام بهترینان و هیچ وقت تنهام نمی زارن 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 تیر 1392 04:49 ب.ظ