تبلیغات
ss501puzzlegame - I love you brothers EP 3

I love you brothers EP 3

شنبه 5 مرداد 1392 07:00 ب.ظ

نویسنده : Mobina Manager
ارسال شده در: Long Story ،
سلام دوستای عزیزم 

جدول وبو یه نگا بندازید یه تغییراتی پیدا کرده
 
از این به بعد این داستان شد دوبار در هفته 

ادامه داستان ? Silence...Or husband or  در وب داستان عروسکا  

اونجا پیگیر این داستان باشید  ♥ dolls-domination  ♥

تو این شبای  عزیز منو فراموش نکنید 

سلیااااااااااا کمترین ثانیه پازل کیویی رو داشتی بیا پازل فردا رو مشخص کن

اگه عکسی هم مد نظرت برای پازل بود خصوصی بزار 

بفرمایید داستان 




Season1 -EP 3:

نامه امضا نداشت ،ولی یونگ سنگ فوری دانست نویسنده اش کیست... زیر لب

 گفت: نه... نه نمیرم...

یونگ سنگ  به اتاق عمه اش رفت و از او از پدرش،مادرش و ازدواجشان پرسید:

عمه یانگ گفت که مادرش زن عاقل و پاکدامنی بوده و پدرش تا آخرین لحظات 

زندگیدوستش داشته است... یونگ سنگ با خود فکر کرد ولی همچنان زیر لب

 گفت :نه ... نه ... من نمیرم !

ساعت سه و نیم بعد از ظهر ناگهان از جای برخواست ... پالتویش را برداشت و 

به خیابان تهران رفت!

خیابان خلوت بود ، یونگ سنگ در حالی که فکر می کرد و نگران بود ، قدم می زد

 و می گفت: ممکنه نامه رو یکی دیگه نوشته باشه؟ جز اون کس دیگه ای نامرو

 نوشته؟

مدتی نگذشت که یونگسنگ دید زنی به او نزدیک می شود...با وجود این که چهره

اش را با شال پوشانده بود،او را شناخت و در جای خود منتظر ایستاد. زن نزدیک

 شد و با صدای لرزانی گفت:

ممنونم که دعوتمو پذیرفتی و اومدی...من هرگز امید نداشتم که به این زودی به 

هدفم برسم.

به راه افتاد و یونگ سنگ هم دوش به دوش او شروع به حرکت کرد...زن در ادامه 

گفت:

ممکنه درباره ی من فکرهای بدی کنی ... واقعا کار من خیلی عجیب بود ... ولی 

درباره تو چیزهایی شنیده بودم ... می خواستم ببینم واقعیت داره یا نه ...

یونگ سنگ با صدای لرزانی گفت :

خانوم... اگه من اینجا اومدم ، برای اینه که بدونم چرا شما منو که نمی شناسید

انتخاب کردید ؟! ... خانوم من نویسنده ی نامرو شناختم و فهمیدم خانومی که تو 

اون جشن اون طوری منو نگاه می کرد ،نامرو فرستاده ...

آنگاه یونگ سنگ ساکت شد و دختر هم ساکت ماند ... پس از لحظه ای یونگسنگ

ادامه داد:

-من حرفتون رو گوش کردم و اومدم...خیلی خوشحال می شم اگه بتونم کاری رو

براتون انجام بدم ...

دختر عصبی شد و درحالی که نگرانی و پشیمانی در چهره اش آشکار بود،با لحن

 تلخی گفت:

چرا این قدر سرد با من صحبت می کنی؟... ممکنه نامه من اینقدر تو رو خشمگین

کرده باشه؟!منظورمو از نامه نفهمیدی؟! نه ...تو از نامه ی من چیزی نفهمیدی ...

نفهمیدی که من چقدر به خودم فشار اوردم تا اون نامرو بنویسم و  منظورمو بهت

 بفهمونم!آه...چقدر من نادونو ساده لوحم .من از همون اول که دیدمت ، فکر کردم

 ... اه ... اه ...تو الان کنار منی ولی یک کلمه از اون چیزی که می خوام بهم نمیگی 

....چهره ی دختر سرخ شد و صدایش لرزان ... فریاد زد:

آخ....چه ملاقات مسخره و عجیبیه...چقدر من نادون بودم... آره من خیلی نفهمم...

 تو هم نفهم تر ...

و با سرعت از یونگ سنگ دور شد ...

یونگ سنگ خواست خود را به او برساند و فریاد زند:

تو بازیگر زرنگی هستی !... ولی چرا این نقشو واسه من بازی می کنی ؟

ولی چنین نکرد و به خانه برگشت، در حالی که پیش خود می گفت : راست می

گفت ... من خیلی نفهمم ...

یونگ سنگ داخل اتاق خود شد،، بدون آن که اعتنایی به عمه اش کند ...اما یانگ

مین طاقت نیاورد ... از جا برخواست و سرش را بر روی در اتاق یونگسنگ گذاشت

و زیر لب گفت:خدایا... یونگ سنگ از حالا شروع به بیقراری و دلباختگی کرده ...

اون 22 سال بیشتر نداره ... ولی خیلی زود شروع کرده ... خدایا خودت رحم کن...

یونگ سنگ فکر می کرد دختر دو مرتبه برایش نامه خواهد نوشت، ول سوشین 

چنین نکرد ... از این رو بی تابی و بی قراری او هر روز بیشتر می شد... یونگسنگ 

هرچه سعی می کرد شاید بتواند فکرش  را از سر بیرون کند، موفق نمی شد...

جونگمین دیگر پیدایش نشد و یونگ سنگ با خود فکر می کرد که احتمالا دوستش

سئول را ترک کرده ... یونگ سنگ خود را به مطالعه مشغول کرد تا این که کم کم

بعد از سه ماه آرامش خاطرش را باز یافت ...

روزی مشغول مطالعه ی روزنامه ی سئول بود، چشمش به این خبر افتاد:

از شهر چوسان خبر رسیده  سوشین بی ،خواننده ،در آن شهر درگذشته است...

این خواننده در مدت خیلی کوتاهی محبوبیت زیادی در بین مردم به دست آورد و

چیزی که بیشتر همگی را از مرگ این دختر جوان و ناکام اندوهگین کرده ، این 

است که او به میل خود مرگ را انتخاب کرده است. او در حالی که بر روی سن 

بود، سم خورد و در برابر تماشاچیان بر زمین افتاد و جان سپرد ... می گویند چون 

در عشق نا امید شده بود ، دست به خودکشی زده است!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


 بفرمایید اندر بخش نظرات 

راستی این شعار منه

هیچ وقت تهدید به رمز دار کردن نمی کنم 

خییییییییییلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنید براتون ارزش قائلم 

و می دونم خواننده های داستانام بهترینان و هیچ وقت تنهام نمی زارن 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 مرداد 1392 08:14 ب.ظ