تبلیغات
ss501puzzlegame - I love you brothers EP 4

I love you brothers EP 4

شنبه 19 مرداد 1392 09:08 ب.ظ

نویسنده : Mobina Manager
ارسال شده در: Long Story ،

سلام بر دوستای عزیز 

بنده از سفر بازگردیدم و باید بگم جاتون خالی

جمعه که آزاده منتظر پستی جالب به دست اومده از سفر باشید


قسمت بعدی داستان ?Silence...Or husband or هم تو وب عروسکا

♥ dolls-domination ♥

خودتون حواستون باشه دیگه روزایی که این داستان گذاشته میشه

 اون یکی داستان هم وب عروسکا گذاشته میشه

بفرمایید داستان 



Season1 –EP4 :

روزنامه از دست یونگ سنگ افتاد و در حالی که سرتا پا می لرزید بی حال

روی تخت دراز کشید و درباره ی ملاقاتی که بین او و سوشین در خیابان رخ

داده بود ، فکر کرد و از خشونت و سنگدلی خود پشیمان شد و مانند کودکان

 شروع به گریستن کرد ولی گریه چه فایده ای داشت؟!

یونگ سنگ پسش از ان که آرام شد، با خود گفت:

شاید این خبر دروغ باشه ...

جونگ مین چند روز بود که به سئول برگشته بود و به یونگ سنگ گفت که

قصد دارد به دیدارش بیاید ...

یونگ سنگ از جونگ مین قضیه را پرسید و جونگ مین در جوابش گفت:

اون خبر متاسفانه درسته ... منو هاجین به همراه سوشین به شهر پوسان

رفتیم ولی موقعی که اون اتفاق افتاد منو هاجین به شهر کوانگجو رفته بودیم

و اونجا نبودیم...

یونگ سنگ از جونگ مین خواهش کرد که هر چه از زندگی سوشین می داند

به او بگوید... جونگ مین این گونه گفت که:

پدرش معلم نقاشی تو یکی از مدارس توکیو بوده و همیشه مست می کرده

و پس از مرگش یک زن بیوه و دوتا دختر به جا گذاشته ... خواهر بزرگش الان

با مادرش زندگی می کنه ، اما سوشین با یکی از بازیگرا تو سن شونزده

سالگی از خونه فرار می کنه و به کره می ره... دوستی محکمی بین سوشین و

اون زن شکل می گیره ... بعد از این که زن می میره ،سوشین با هاجین آشنایی

پیدا می کنه و به واسطه ی آشنایی با هاجین به اون پیشنهاد خوانندگی میشه

و از روی اجبار این شغلو می پذیره و شهرت زیادی به دست میاره ...

- ولی چرا خودکش کرد؟

- من چیزی نمی دونم ... فقط می دونم که سوشین دختر خوبی بود و اخلاق

پسندیده ای داشت ... خیلی متکبر و با وقار بود ... ابدا در برابرمردای بوالهوس

سستی و ترس نشون نمی داد و حاضرم قسم بخورم  که هیچوقت ندیدم گریه

کنه...

یونگ سنگ با شنیدن این حرف پیش خود گفت:

- اما من دیدم که گریه می کرد!

جونگ مین ادامه داد: اخلاقش این اواخر تغییر کرده بود و همیشه غمگین

بود... گاهی مدتهای طولانی ساکت می موندو حرف نمی زد... ما خیلی

سعی کردیم شاید بتونیم وادارش کنیم که حرف بزنه و بگه چرا اینقدر

ناراحته ولی اون حتی حاضر نشد کلمه ای به ما بگه ... نمی دونم چرا سم

خوردو خودکشی کرد... اون هیچ مردیو به خونش راه نمی داد ، حتی روزی

هم که من به خونش رفتم من رو هم راه نداد ... خدمتکارش گفت:

خانوم با هیچ مردی کار نداره و هیچ مردی حق نداره داخل این خونه بشه...

واقعا نمی دونم چرا خودکش کرد ...

یونگ سنگ نشانی مادر سوشی رو از جونگ مین گرفت ، جونگ مین از یونگ

سنگ خداحافظی کرد و رفت ... یونگ سنگ پیش خود گفت:

آه... ای سوشین بیچاره،چیکار کردی؟! ای سوشین دیوونه جیکار کردی؟!

یونگ سنگ آن روز همه اش در فکر و اندیشه فرو رفته بود... شب به هر زحمتی

بود خوابید .. در عالم رویا چنین دید که:در بیابان پهناور و بی آب و علفیست ...

ابرها در پیرامونش حرکت می کردند... یکمرتبه آن ابرها به شکل زنی ،زنی

که ابدا او را نمی شناخت ،درآمدند...

آن زن به راه افتاد... او هم دنبالش رفت...آن زن همچنان می رفت تا اینکه به سنگ

بزرگی شبیه سنگ هایی که بر روی قبر می گذارند ، رسید... آنگاه در آنجا ایستاد و

خود را روی سنگ انداخت ... یونگ سنگ سنگ هم در نزدیکی زن به زانو درآمد ...

پس از آن از روی سنگ برخواست و دور شد ... یونگ سنگ خواست از جای برخیزد،

ولی نتوانست ... حس می کرد نیرویش را ازش گرفتند ...

یک مرتبه زن برگشت و به سویش آمد ... یونگ سنگ فهمید که آن زن ، سوشین

است! سوشین به او گفت :اگر می خوای بدونی من کی هستم ، به آنجا برو ...

در این موقع یونگ سنگ از خواب پرید و حس کرد نیرویی مرموز و پنهانی به او

چیره شده و اون رو به سمت راه نامعلومی هدایت می کنه ... وقتی به عمه اش

گفت که می خواهد به توکیو برود ، عمه یانگ نگران شد و فریاد زد:

به توکیو! ... برای چه کاری؟!

هر چه خواست یونگ سنگ را منصرف کند ولی موفق نشد و بالاخره یونگ سنگ به

ژاپن مسافرت کرد...


 بفرمایید اندر بخش نظرات 

راستی این شعار منه

هیچ وقت تهدید به رمز دار کردن نمی کنم 

خییییییییییلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنید براتون ارزش قائلم 

و می دونم خواننده های داستانام بهترینان و هیچ وقت تنهام نمی زارن 






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 مرداد 1392 09:11 ب.ظ