تبلیغات
ss501puzzlegame - I love you brothers EP 5 & 6

I love you brothers EP 5 & 6

شنبه 26 مرداد 1392 06:15 ب.ظ

نویسنده : Mobina Manager
ارسال شده در: Long Story ،

سلام دوستای گلم 

ببخشید کم به وب می رسم وقتم زیادیو دور از تصور داره پر میشه 

در عوض دو قسمت گذاشتم دیگه تا این داستان زودتر پیش بره 

قسمت بعدی Silence رو هم یکم دیگه تو وب عروسکا میزارم

بفرمایید داستان 



Season1 –EP5 :

یونگ سنگ به شهر توکیو  رسید و به خانه ی مادر سوشین رفت،خدمتکار          

با کمی ترس و نگرانی او را به داخل برد...

یونگ سنگ گفت که آمده تا اطلاعاتی از سوشین برای مردم که مایل به

دانستنش هستند ، به دست آورد... مادر بیچاره در حالی که اشک می

ریخت،گفت:

- بیچاره سوشینم ... اون اخلاق عجیبی داشت ،آخرش هم به اون شکل

دلخراش بدون اینکه چیز زیادی از زندگی رو تجربه کنه این دنیا رو ترک کرد...

اون دختر لجوج و یکدنده ای بود ... من هیچوقت از خونه بیرونش نکردم...

خودش فرار کرد ... با این وجود دوستش داشتم. آقا اگه نمی خواید درباره

ی دخترم، اخبار بدی رو  منتشر کنید، بهتون اجازه میدم دربارش با دختر

بزرگم ، سان شین صحبت کنید ...

آنگاه مادر سوشین،سان شین را صدا زد...

سان شین آمد... او خوشکل نبود و ضعیف به نظر می رسید...ولی خیلی

آرام و لطیف بود و بسیار غمگین...

سان شین از یونگ سنگ خواست که بعد از ظهر بیاید و به او قول داد که

هر چه از خواهرش می داند،برایش تعریف کند...

یونگ سنگ به بعد از ظهر آمد و سه ساعت به حرف های سان شین

گوش داد... سان شین بعد از آن که عکس خواهر مرده اش ،سوشین

را روبه روی خود گذاشت ،این چنین تعریف کرد:

- سوشین از بچگی اخلاق عجیبو زننده ای داشت ... اون متکبر، خشن

و یکدنده بود... پدرشو تحقیر می کرد که چرا مشروب می خوره و پدر هم

هیچ وقت بی ادبی و اهانت سوشین رو نسبت به خودش ،نمی بخشید .

سوشین ، مادر رو خیلی دوست داشت... اخلاق عجیب و ضدو نقیضی داشت

 ... یه روز به من گفت:اگه مردی رو که ازش خوشم بیادو عاشقش بشم ،

پیدا کنم،دو دستی بهش می چسبم و فقط اونو مال خودم می کنم و اگرم

از دستم فرار کرد،خودکش می کنم...

پسر یکی از تجار معروف ازش خواستگاری کرد ، ولی سوشین در برابر ما سیلی

محکمی به گوشش زد ... پسره ساکت شدو ازش پرسید : خوب بگو ببینم چرا

منو زدی؟!

سوشین خندیدو از خونه خارج شد ... بعدها به من گفت:

اگر خواستگار من واقعا مرد بود و یک رگ مردانگی تو وجودش داشت ، اون هم

به من سیلی می زد ،چون من بهش سیلی زده بودم،ولی اون ترسو و بزدل

بود ... توقع ندارین که با یک آدم ترسو ازدواج کنم؟!

یه مدت بعد با زن بازیگری آشنا شدو با اون فرار کرد ... ولی بعد از فرارش دیگه

زیاد ندیدمش...فقط وقتی پدرمون مرد،چند روز به خونه اومدو یه مدت قبل هم به

کره رفت تا روی سن آواز بخونه و بعدش هم خودکشی کنه !

یونگ سنگ پرسید:

-چرا سوشین خودکشی کرد؟

سان شین قسم خورد که علتش را نمی داند و اضافه کرد که خواهرش به دنیا

خیلی بدبین بوده است و گاهو بی گاه این جمله را می گفته :

اگه ما نمی تونیم به امیدو آرزوی خود برسیم ، بهتره که تو این جهان نباشیم!

یونگ سنگ به سان شین گفت که چگونه روزنامه ها نوشته بودند که سوشین

به خاطر ناامیدی در عشق خود را کشته است...سان شین گفت:

تمام اون ها دروغ نوشتند ... مردای زیادی به سوشین اظهار علاقه کردن، ولی

اون عشقو علاقه ی کسی رو قبول نمی کرد ... آقا شما باید این دروغ ها رو

تکذیب کنید....خواهرم یه سری یادداشت هم از خودش گذاشته ...

-یادداشت؟!

- آره ... اون چند صفحه یادداشت گذاشته ... اون دروغ نمینویسه  ...

از یادداشتاش می فهمی که اون به به کسی علاقه داشته یا نه ...

آنگاه سان شین چند برگ کاغذ را بیرون آورد و به دست یونگ سنگ داد...

یونگ سنگ یادداشت ها را چنین خوان:

سئول ... سه شنبه ... امروز تو یک جشن خصوصی آواز خوندم ،امروز تو

زندگی من روز جدیدیه ، و من امروز یک جوون رو دیدم ...

و یونگ سنگ دید که دنبال کامی (دیدم...) کلماتیست که بر روی آن خط

کشیده شده است.

یونگ سنگ یک مرتبه از جای برخواست و در برابر سان شین زانو زد و با

التماس گفت:

- این یادداشت ها رو به من بدید ... به خدا براتون پس می فرستم ...

یونگ سنگ وقتی حرف می زد می لرزید ، به طوری که سان شین دانست

که یونگ سنگ خواهرش را دوست داشته است، از این رو به یونگ سنگ گفت:

- شما خواهرمو دوست داشتید؟!

-من فقط دو بار دیدمش ... بعد از اون احساس عجیبی نسبت بهش ، تو خودم

حس کردم...

- راستشو بگید... شما خواهرمو دوست داشتید؟!

- آره دوستش داشتم ، الان هم دوستش دارم !

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 

Season1- EP6

- بیچاره خواهرم ... بسیار خوب آقا ، این یادداشت ها رو به شما می دم ،

ولی باید قول بدید به من برگردونید و هر چیزی هم که درباره ی خواهرم

می نویسید ، برام بفرستید ... و این عکس خواهرم رو هم بهت میدم ...

یونگ سنگ یادداشت ها و عکس رو گرفت و گفت:

- تو فرشته ای ... من هرچی درباره ی خواهرت بنویسم برات می فرستم!

یونگ سنگ روز بعد شهر پوسان را ترک کرد و به سئول بازگشت . در بین

راه پیش خود گفت:

- سان شین دختر کاملیه ... اون شایستس که هر مردی بهش احترام بزاره.

وقتی یونگ سنگ به خانه برگشت ،عمه اش که از مسافرت او نگران شده

بود، خیلی خوشحال شد و به استقبال یونگ سنگ آمد ... ولی یونگ سنگ

بی اعتنا به اتاقش رفت و وقتی در اتاق خود تنها ماند، حس کرد که یک نیروی

نامعلوم و پنهانی بر جسم و رحش چیره شده است! او در پوسان به سان شین

گفته بود که او سوشین را دوست داشنه و اکنون هم دوستش دارد ! ولی آیا

ممکن است مردی زن مرده ای را دوست داشته باشد؟ در هر حال ، یونگ سنگ

حس کرد که با تمام وجود دختر مرده را دوست دارد ... درست است سوشین

مرده است، ولی روحش زنده است ... آری روح زنده است ... روح جاویدان است!

آیا روح احتیاج به جسد دارد تا تاثیر و نیروی خود را در جهان ظاهر سازد؟علم ثابت

کرده است که روح انسان زنده ای می تواند بر روح انسان زنده ی دیگری تاثیر کند

پس چرا روح انسان مرده ای نتواند بر روح انسان زنده ای تاثیر کند؟ آیا روح پس از

نابودی جسم زنده خواهد ماند؟ و آیا زندگان راز عجیبی را که در پیرامونشان جریان

دارد،درک خواهند کرد؟!

یونگ سنگ شب و روز این اندیشه ها را در ذهن خود می پروراند ... به طوری که

فکر می کرد با سوشین در یک اتاق زندگی می کند ! ... آری سوشین در وقتی که

زنده بود ، او را دوست داشت ،ولی چون یونگ سنگ نفهمی به خرج داد و دختر را

از خودش راند ،دختر بیچاره طاقت نیاورد و خودکشی کرد ، ولی روح دختر نمرده و

زنده می باشد و بر یونگ سنگ مسلط شده و او را تحت اختیار خود درآورده است ...

آری روح هرگز نمی میرد و همیشه زنده و جاوید است!

*****

پیش از آن که یونگ سنگ بخوابد ،کتابی به دست گرفت شاید بخواند، ولی حروف

آن در برابرش حرکت می کرد و چن دید نمی تواند کتاب بخواند، چراغ را خاموش کرد ،

ولی خواب به چشمانش راه نیافت ... یونگ سنگ خیره به دیوار نگاه کرد ....

ولی یک مرتبه صدای حرکتی در نزدیکی خود شنید ... حرکتی مرموز و غیر معمولی!

یونگ سنگ پیش خود گفت :

حتما صدای تپش قلبمه ...

ولی حرکت همچنان ادامه داشت ... یونگ صدای آهسته ای را که کم کم واضح تر

می شد ،شنید ... آن کلمات ... جملات کاملی بود که اکنون به گوشش می رسید...

صدای بسیار آهسته ای بود... یونگ سنگ از این کلمات چیزی نفهمید و معنی جملات

را هم درک نکرد .. ولی چیزی که در آن شک نبود ، این بود که صدا،صدای او بود ...

صدای سوشین بود !...

یونگ سنگ بر روی تختش نشست ... صدای سوشین همچنان به گوش می رسید !

انگشتان مرموز و پنهانی بر روی صفحه ی پیانو به حرکت درآمد و صدای روح پروری در

فضا طنین انداز شد !... یونگ سنگ با وحشت و تعجب گفت: سوشین این تویی؟!

و بر اثر آن صدا ، موسیقی خاموش شد ...

یونگ سنگ هر چه خواست بخوابد ،موفق نشد... او حس می کرد که شخصی در

نزدیکی تخت خوابش ایستاده است و نفس می کشد!! و امواج مرموزی از هوا،

از هر طرف دورش را گرفته و بر بدنش می وزد ... و یک مرتبه کلماتی در گوشش

طنین انداز شد : آره ... آره ... من سوشینم ...

یونگ سنگ دیگر طاقت نیاورد ...از جایش برخاست و چراغ را روشن کرد و در حالی

که سرتاپا می لرزید ، در وسط اتاق ایستاد و اطراف را نگاه کرد، ولی اتاق را خالی 

دید ! یونگ سنگ لیوان آبی نوشید و منتظر ایستاد و چون باز هم کسی را ندید و 

صدایی هم نشنید ،چراغ را خاموش کرد و به سوی رخت خواب رفت و در آن فرو 

رفت ... به در اتاق چشم دوخت و لحظه ای نگذشت که شبح زنی را جلوی در 

مشاهده کرد ... او سوشین بود و داشت به یونگ سنگ نزدیک می شد ...

یونگسنگ از جایش پرید و بر روی تخت نشست و یک مرتبه در برابر خود یانگ مین 

را دید ...

یونگ سنگ فریاد زد:یانگ مین... عمه جان !

- یونگ سنگ... عزیزم... تو منو از خواب بیدار کردی... همه ی شب ناله می کردی 

و چند لحظه پیش هم از خواب بیدار شدیو فریاد زدی: به دادم برسید ... به دادم 

برسید ...

نجاتم بدید!... نجاتم بدید! ...

- من اینا رو گفتم ؟

- آره...تو با صدای گرفته و بلندی این ها رو فریاد می زدی و منم با نگرانی به اتاقت

 اومدم حتما خوابای وحشتناکی دیدی ... می خوای پیشت بمونم؟

- نه عمه جان... به اتاق خودتون بریدو راحت بخوابید ....

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 بفرمایید اندر بخش نظرات 

راستی این شعار منه

هیچ وقت تهدید به رمز دار کردن نمی کنم 

خییییییییییلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنید براتون ارزش قائلم 

و می دونم خواننده های داستانام بهترینان و هیچ وقت تنهام نمی زارن 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 مرداد 1392 06:53 ب.ظ