تبلیغات
ss501puzzlegame - I love you brothers EP 7

I love you brothers EP 7

شنبه 2 شهریور 1392 08:17 ب.ظ

نویسنده : Mobina Manager
ارسال شده در: Long Story ،

سلام دوستای عزیز 

این قسمت آخرین پا رت از فصله اوله ...

از آخر این قسمت وارد فصل 2 میشیم 

* SILENCE در وب عروسکا گذاشته شد *


بفرمایید داستان 



Season1- EP7

یونگسنگ بقیه ی آن شب را به آرامی خوابید و روز بعد به خانه ی دوستش،

جونگ مین رفت و درباره ی سوشین با او صحبت کرد و اطلاعات دیگری از

خودکشی سوشین به دست آورد ...

جونگ مین به یونگ سنگ گفت : پیش از این که آواز بخونه ، سم خورده ، بعد 

با مهارت تمام درحالی که سم قلبو رگ هاشو از هم می دریده ، آواز می خونه

 و همین که کارشو به آخر می رسونه و پرده می افته،روی زمین می غلطه و

 از شدت درد به خودش می پیچه و بعدش ... من ماجرا رو اینجوری شنیدم ...

شب آن روز، یونگ سنگ به آرامی خوابید،ولی فقط تا نیمه شب ... چون نیمه 

شب خوابیدید...او در عالم رویا چنین دید که به خانه ی بزرگی داخل می شود

. پیرامون آن خانه را باغچه ی وسیعی فراگرفته است و در آن باغچه اسب زین

 کرده ای وجود داشت، ولی آن اسب همین که یونگ سنگ را نگاه می کرد ، 

شیهه می کشید و دندان به هم می فشرد.

و در جلوی خانه ،دریاچه ای وجود داشت که قایق کوچکی در آن حرکت می کرد 

... در قایق مخلوق عجیبی که شباهت به بوزینه داشت ، دیده می شد .در دست

 آن مخلوق ،شیشه ای که محتوی مایع تیره رنگی بود، دید ....طوفان شدیدی برپا 

شد و از میان آن طوفان ،زنی ظاهر شد ... آن زن سوشین بود ...

سوشین شیشه را از دست آن موجود گرفت و آن را به لب های خود نزدیک کرد ،

 همچنان که شیشه ی سم را به لبان خود نزدیک می کرد، صداهای تحسین بلند

 شد: آفرین! ...آفرین!

و در این موقع صدایی به گوش یونگ سنگ خورد : فکر کردی قضیه به شوخی و 

تفریح تمام می شه؟! نه ...وقایع دلخراش و جانسوزی در پیش است !...

یونگ سنگ در حالی که سرتاپا می لرزید و نفس نفس می زد ،از خواب پرید ... به

 نظرش رسید حقیقت و خیال را با هم دیده است ... او خوابی دیده بود که اکنون

 در برابرش مجسم می شود.آری سوشین اکنون در اتاقش می باشد و در نزدیکی

 او ایستاده است ... یونگ سنگ فریاد زد:

سوشین ، تو اینجایی؟ سوشین پاسخ داد: آره یونگسنگ... من اینجام ... یونگسنگ

 اطرافش را نگاه می کند و می بیند که سوشین روی صندلی ای نشسته و پشت

 به او دارد ...

یونگ سنگ در برابر سوشین به زانو درآمد و با گریه گفت:

- سوشین ... سوشین ... چرا به من نگاه نمی کنی؟سوشین تروخدا به من نگاه 

کن ...سوشین سرش را به سوی یونگ سنگ برگرداند و خیره به او نگاه کرد... آن 

گاه لبخند شیرینی بر لبانش نقش بست ... قلب یونگ سنگ از خوشحالی تپید و 

فریاد زد:

- معلوم میشه که منو بخشیدی ... تو الان منو به دست اوردی ... منو مال خودت

کردی... منو بگیر ،منو بگیر و هر کجا که دوست داری ببر ... من مال توام و تو هم 

مال منی ...

آن گاه یونگ سنگ با سرعت عجیبی از جایش بر خاست و دست به گردن دختر 

انداخت و لبانش را بوسید.احساس کرد لبان دختر چون آتش لبانش را می سوزاند 

... فریادی از روی پیروزی و خوشحالی از ته دل برکشید ...

                                                               *****

 یانگ مین در کنار یونگ سنگ بر روی زمی زانو زد و دید که عزیزش،یونگ سنگ در

 حالی که که خودش را به صندلی تکیه داده و به زانو درآمده،نشانه های خوشحالی

 در چهره اش نقش بسته و بیهوش گشته است...

یانگ مین خدمتکا را صدا زد و دو زن مشغول به هوش آوردن یونگ سنگ شدند ...

 پس از آن که آب سرد بر چهره اش زدند و شانه هایش را ماش دادند،یونگسنگ 

چشمانش را گشود ولی هنوز لبخند خوشحالی و رضایت بر لبانش نقش بسته

 بود و در پاسخ عمه اش آهسته زیر لب گفت:

- من خوشبختم ... من خیلی خوشبختم ... الان می خوام بخوابم ...

یونگسنگ آن روز خیلی خوشحال بود...مگر نه که اکنون بر او ثابت شده بود که

 سوشین او را دوست دارد و او هم سوشین را دوست دارد ؟ مگر نه این که

 اولین بوسه را از لبان سوشین برداشته بود؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 

سوشین: هیون ... هیونگ ..کیو بیاین نوبت شماست ...

هیون: یعنی چی؟

سوشین : یعنی شما هم باید برید ...

کیو: چرا؟

سوشین : نمی تونم ... نمی تونم اونجور که می خوام برشون گردونم ... باید کمکم 

کنید... بشینید... چشاتون ببندید ....تمرکز کنید... تا 20 ثانیه دیگه اونجایید...

هیونگ: من می ترسم ....

سوشین : چرا؟

هیونگ : اگه نتونی ما رو هم برگردونی؟

سوشین : برمی گردین ... همون طوری که خودم برگشتم ...

هیون : یعنی ما هم باید ...

سوشین : هیییییییییس ... تمرکز کنید ...




 بفرمایید اندر بخش نظرات 

راستی این شعار منه

هیچ وقت تهدید به رمز دار کردن نمی کنم 

خییییییییییلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنید براتون ارزش قائلم 

و می دونم خواننده های داستانام بهترینان و هیچ وقت تنهام نمی زارن 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 2 شهریور 1392 08:27 ب.ظ